گلهای بابونه
به نام خدا سلام ... بعد از این همه مدت که حسرت به روز شدن گلهای بابونه به دلم مونده بود متأسفانه باید با پستی به روز بشه که : .... آقای وحید پهلوان که با تخلص منجی شعر می گویند!!! در یک اقدام جسورانه با حماقت هرچه تمام اقدام به چاپ اشعاربنده و چند تن دوستان در کتابی که عنوانش را هم از یکی از رباعی های قدیمی بنده سرقت کرده اند نموده و جالب این که اشعار بنده و دوستان دیگر را به خانواده ی محترمشان و یک نفر دیگر ! تقدیم فرموده اند(عجب زمانه ای شده که با طناب مردم در چاه می افتند!!!) در ضمن مقدمه ای دو صفحه ای (با کلی غلط دستوری) مرقوم فرموده اند و چه تعریف های زیبایی هم از شعر معاصر و اشعارشان! که در این کتاب جمع کرده اند نموده اند.در زیر اکثر شعرها تاریخ خورده است.جالب این جاست که تاریخ بعضی شعرها که در کتاب درج شده با تاریخی که در وبلاگ ها درج شدند مطابقت ندارد! حداقل در مورد شعرهای خودم اینطور هست.همانطوری که در ادامه خواهم نوشت.ضمنا ایشان اسم کتاب را که از رباعی بنده دزدیده اند، در بالای تمام صفحات به اشتباه درج کرده اند و به جای واژه ی تعطیل از ممنوع استفاده کرده اند! کاش دزد باهوشی بود که اشعار غلط تایپی یا وزنی پیدا نمی کردند. اینها حرفهای دوست گرامی امید صباغ نو ( غزلباران ) بود !!! http://ghazalbaran.persianblog.ir/ دیگر حرفی برای گفتن نمی ماند ....... خدایا ؛ حکمت قدمهایی را که برایم برمی داری بر من آشکار کن ، تا درهایی که به سویم می گشایی نداسته نبندم و درهایی که به رویم می بندی با اصرار نگشایم . سلام به همه دوستای خوبی که تو این مدت منو تنها نذاشتن و این وبلاگ بهانه ای شد تا بدونم خداوند هنوز هم دوستم داره به خاطر وجود آدمهایی که کنارم هستند . اولین پست سال ۸۹ با یه کارِِِِ تقریباً جدید : نـه بـا تـقـدیــر می جـنـگـم ، نـه از دنیـا پـریـشـونـم تو خیلی و قتِ دل کَندی ، تو چشمات اینو می خونم ! بیا از خواب من رد شو ، من از رویات سرشارم یه دیـوونه ،پـر از تـردید ، که تـو دنیـات سـربارم نترس از هق هق چشمام ، بگو دیگه نمی مونی دلت درگیـر رفـتن شـد ، بـرو ،دیگـه نمی تـونـی ! همین جـا آخـر قـصـه است ، دیـگه فهـمیدم از چـشمـات نمی خواد ،بسه ، ساکت شو - دارم می رم من ازدنیات! مثلِ همیشه منتظر نظرات ارزشمندتون هستم . نـــــذار بــی تــو حــس ام بــــشه موج نفرت چقدر از تو دورم ،تو این فصل دلگیر! زنــی دلــسـپـرده به بـازی تـقـدیــر شبت دوره از من نــگات سـرده سـرده ازین غم می فهمم، دلت کوه درده بمـــــــون تـا تــرانه بـا ایـن غـــم نـمیــــره دل عاشـق مـــــن دوبـــــــــــاره نـگــــــیره بــذار بــشکــنه بغــض غمگــــین چشــمات بـذار اشـک مـن گـم بـشـــه تــوی دنـــیـات بـگــــــو بـا کی غمهامو قسمت کنم-ها؟ به دوریت میشه ساده عــــادت کنم؟ها؟ نباشی به کی می شه خوش بود و مونــدِش به امـــید کــی میشــه باز قصــه خــونــدِش؟ دلـــــــم با تــو خوش بود توی دشت غربـــت نـــــذار بــی تــو حــس ام بــــشه موج نفرت بــبــین ، بیـن مـا فــاصــله بـیـشـمــــاره نــبــایــد بــذاری نــفـــس کــم بـــیـــاره !... سلام ؛ غیر از دلتنگی حرف دیگه ای ندارم .... ترانه قدیمیه اما ، قبلاً از اینکه نظرات ارزشمندتون رو مینویسید سپاسگزارم. "تبریک برای ۸ دیماه سالروز تولد فروغ" زنی که ایمانش به آغاز فصل سرد همیشگی بود حقم همین ، خوب فهمیدی! لعنت به من که عاشقت بودم اونوقت تو اینجوری رهام کردی هــر روزم از تــو ، بـا تــو تنهاتر از سرنوشتت خوب جدام کردی لعنت به من که بی تو میمردم تا لحظه هــام با تو بهاری شه تا از تــو عاشق تر بشم هربار شوقم مثه ،شوق قناری شه آره ، ملامت کن نفسهامو ! تنهام بذارتو شرجی غربت حقم همینه ، خوب فهمیدی! تنها بمونم با غم و حسرت اما،صدای خنده هات انگار توگوشمه تا لحظه ی آخر! حتی چشات با سردی ِ پوچش... یا خاطراتی که شدن پرپر! تنها بذار دستامو اینجا باز تو این خزون سرد ویرونگر ! تو این غروب خسته و دلگیر با این تب و درد شب آخر! سلام به همه دوستان عزیزی که همیشه به من لطف دارن امروز یه ترانه میذارم امیدوارم با نظرات ارزشمندتون راهنماییم کنید تا برای نوشتن دلگرم بشم . (در ضمن از دوستانی که قبلاً این ترانه رو خوندن عذر میخوام که تکراریه). گــاهی گـمان نـمیـکنـــی ومیـشـود گــاهـی نمـیـشود کـــــه نـمـیــشـود گــاهی هزار دوره دعـا بی اجابـتـست گـاهی نگفته قرعه به نام تو می شود گــاهی گـدای گدایی و بخـت نیـسـت گـاهی تمام شـهر گدای تـو مـیشـود. غزاله عزیز و مهربانم امروز برام اینو فرستاد ، حس گریه هنوز بامنه ... خبر چاپ کتاب شاعر مهربان آقای امید صباغ نو باعث خوشحالی شد (میمیرم اگر روی دلم پا بگذاری ) آدم ها را از انچه درباره ديگران مي گويند بهتر مي توان شناخت تا از انچه درباره خود مي گويند. طناب يا خدا! از دوست خوبی که این داستان رو برام فرستاد ممنونم.
همراه
چشـماتـواز مـــن دورکـردی تـا از گذشـته خـسـته تـر شـم خـواسـتی که هـمراهـم نبـاشی مـثله یـه راهـه بـی گـذر شـم خواستــی شــبای حــسرته مــن غـمگیـن ترین شبــــها بمـونـه آشـفـتـــــــگـیــــهـای دلــم رو هیشــکی تـو ایـن شـبـها نـدونه حالا تو ایــن غـربت نشـسـتـم غمگین تـریـن تـنــهای دنـــیــام تنــــپوش ایـن جســـم تکـیــده حـالا شـــده دســـتـای تنــهـام چشـمامو می بنـدم که چشمات تکــرار شــه تـو اضـطرابـــم رو بر مـیگردونــم بــه جــاده تـا بـــشـکـــنـه قــاب نــقـابــم دوریــت بـرام دشــــواره امــا طاقـت آوردن سخت هم نیسـت بایـد صـبــوری روبـلـد شـــــم بااینکه درد عـشق کــم نیـست خیلی وقته بی حوصله شدم حتی برای خودم.... انگار همیشه به بن بست می رسم چقدر همه چیز تکراریه.
| Design By : ParsSkin.com |










